|
دل ، نگاه ، عقل و ... نوبت آفت زدگی دستام رسیده که نای نوشتن نداشته باشن.. آفت کش خوب سیخی چند؟ در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم + نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 10:7 توسط فراری! |
یه مدتی بود تو کوچه پس کوچه هاس زندگی ، اتوبوسمون سرگردون بود و دستی نبود که واسه زندگی بنویسه.. یا شایدم دستی بود و دل دماغی نبود که بیاد حرفای تکراری رو تو قالبی نو و جدید بگه.. نمی دونم این حس رخوت از کجا اومد.. ولی می دونم که شاید بره.. اگه بخوام.. اگه بتونم.. نمی گم شاید ، چون اگه بگم یه توجیه واسه ننوشتن گذاشتم.. با اینکه از هرز نوشتن متنفرم ، اما برای دست گرمی شاید چاره ای نباشه .. به امید تغییر.. + نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 14:34 توسط فراری! |
پیر مرد تنها بود، می خندید پیش چشمان ترش که پر از وسوسه خاطره بود دست او سرد چو بی مهری ما با همه تیرگی زندگی اش او در اعماق نگاهش پیر مرد می خندید و همه روز به سان هر روز امروز که برای دیدنش رفته بودم بعد از 2 ماه فهمیدم که 3 روزه مرده..دلم برای باقالی های زمستونش و سخ در بهشتای تابستونش تنگ میشه.. دلم برای صفاش تنگ میشه.. + نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 2:34 توسط فراری! |
رهایم کن رهایم کن رهایم کن رهایم کن رهایم کن رهایم کن رهایم کن رهایم کن.. + نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 19:21 توسط فراری! |
کی فکرشو می کرد بازم وقتی چشات به ماهی های کوچیک می افته دست و دلت بلرزه که بازم داره سال نو میشه و وقتی تند تند تو هیاهوی آدما دنبال نداشته هات می گردی هر چیزی پیدا می کنی الا نداشته هات. شروع می کنی که سفره هفت سین خونتون رو رنگی تر کنی ، پس میری دنبال ماهی گلی که رنگ زندگی به سفره ات بزنه غافل از اینکه زندگی خودش رو می ریزی توی تنگ بی رنگ و هزار رنج.. هیچ وقت به لباش نگا کردی که با چه تنهایی غریبی باز و بسته میشه؟ از کجا معلوم که غربت تنگ باعث مرگ ماهی نشده باشه؟ بین سیبا می گردی تا که سه تا سیب سرخ یک اندازه و بدون لک پیدا کنی. آخه می ترسی اگه لک به سیب باشه زندگیت تو سال دیگه لکه دار بشه!حتما تو تماشای سرخیه سیب غرقی که نمی تونی سرخیه صورت پیر زن خمیده رو ببینی که داره از زیر دست و پای تو سیب گندیده جمع می کنه که حداقل سال دیگه هم به مهربونیه سیب به بچه هاش بگه جان مادر... سفره پیر زن پر بود از مهربونی و بی رنگی و سادگی ، اما سفره خونه ما چند رنگ بود و سرد مثل روزای زمستون که هنوز داره خود نمایی می کنه... حول حالنا الا احسن الحال + نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388 21:35 توسط فراری! |
وقتی دستاش رو آورد سمتم که یه فال بخرم با چشماش مجابم کرد که این کار هم به نفع منه هم به نفع اون. یه نگاه پر از هر حس معصومی که فقط یه بار دیده بودمش..تازه وقتی گفت بردار اگه خوب بود پولش رو بده از اینکه با همه تنگ دستیش انقدر بزرگ بود احساس حقارت کردم. تو فالم نوشته بود امروز یه روز دیگست و همین که شاید حتی توی فال برای من امروزم ممکنه تکراری نباشه انقدر خوشحالم کرد که خنده هام باعث لبخند دخترک بشه. حتی اون از خوشحالیه من بیشتر خوشحال بود و وقتی که با + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 23:51 توسط فراری! |
مثل همیشه از خونه میزنی بیرون. در و دیوار رو که سیاه میبینی تازه دو زاریت میوفته که محرم شده. ته دلت خوشحالی که بازم یه بهونه پیدا شده که تکرار هر شبت رو بشکونی.. دل دل می کنی که شب بشه و بزنی تو شلوغیا ببینی امسال حسین چی سر رات میزاره..محرم اومده اما رنگ و بوی محرم و کمتر میشد حس کرد.. انگاری همه میخوان برن مهمونی.. صفای آرایشگاهها چند برابر شده بود.. همه خوشتیپ تر شدن.. انگار عیده! دلم یه صدای قشنگ می خواست که سوز داشته باشه و از ته دل بخونه.. اما اینارو میشنیدم: میشه تلفنتونو داشته باشم!.. میشه دستمال سیاهتونو قرض بگیرم؟ میشه..... امسال دیدن طبل و سنج اشکمو در نیاورد. اما کثافت و بی بند و باریا دلمو بد جور سوزوند. امسال دیدن پدری که داشت ته مونده های غذای من و تو رو می گشت تا شاید بتونه دل بچه هاش رو به غذای حسین خوش کنه یا اینکه یه شب بچه هاش گشنه نخوابن یادم انداخت که محرم سیاهیش به خاطر حقارت ماهاست.. امسال برای خودم گریه کردم و نه برای حسین. راستی من و تو مطمئنیم که عزادار حسینیم و نه تو سپاه یزید؟
اما بازم مثل هر سال اومد و مثل هر سالم رفت.. کل روزایی که پیشمون بود اندازه چند ثانیه گذشت.. برای من یکی که هر چی نداشت یه بهونه داشت واسه ی نوشتن.. امسالم با اومدنش خیلی چیزارو به رخمون کشید.. نشونمون داد که هنوزم دلامون عادت داره بعضی وقتا بگیره.. چشامون عادت داره بعضی وقتا یاد اشک بیفته و گلومون عادت داره بعضی وقتا از بغض پر بشه یا شایدم بترکه.. امسالم اومد نه به سیاهیه هر سال و نه به زرق و برق سالای پیش.. اما هنوزم میشه رنگ و بوش رو از هر چی رنگ و بو تو دنیاست جدا کرد.. حتی عطر اسفند خونمون با اومدنش فرق می کنه..نگاهامون هم با اومدنش فرق کردن.. انگار هنوزم با شنیدن اسمش می فهمیم که من و تو هم شاید یه روزی تشنمون بشه و شاید یه روزم میون این همه شلوغی و هیاهو داد بزنیم کسی هست به کمک من بیاد؟ امسالم محرم و حسین و اباالفضل اومدن تا شاید رخوت و سردی وجودمون جاش رو بده به محبت و گرمی ، اما نمیدونم بشه میون این همه رنگ یزیدی به رنگ حسین در اومد یا نه؟ + نوشته شده در شنبه 21 دی1387 0:2 توسط فراری! |
۱-یاد خانجون بخیر.. همیشه می گفت نکنه وقتی که دلت لرزید و چش و گوشت جنبید فک کنی که عاشق شدی! ممکنه هزارتا درد و مرض گرفته باشی که احتمال اینکه مرضت از روی عاشقی باشه ۲-حاج عموم از اون دوره های جوونیش که می گفت ، آی ما کیفمون کوک می شد.. الانش رو نبینین که همه حاجی حاجی صداش می کردن.. میگه تو دوره جوونی بهش می گفتن احمد بی کله و رفیقای نزدیکم داش احمد صداش میزدن.. خلاصه میگه داش مشتی بازی و لوتی گریش تا وقتی ادامه داشته که چشش می افته به زن عموم و ... ۳- یه دکتر فرنگ رفته بوده که انگار رفیق فابریک بابام بوده.. مدرک می گیره و تا پاش رو میزاره تو ایران خاله خانباجیاش دس به کار میشن که دستاشو بند کنن.. آقا دکتره هم دلش پیش دختر همسایه که ایشونم دکتر تشریف داشتن گیر می افته و خلاصه کار به عروسی میرسه.. بابام میگه ما تازه کمرمون نرم شده بود که زارت یه موشک خورد تو ۳ تا کوچه اونورتر و جنگ شروع میشه.. بابام میگه همون شب به بهونه ماه عسل این دوتا میرن سمت جنوب.. از اینجا به بعدش رو بابام هیچ وقت درست و حسابی برامون نگفته.. میگه سیروس یه شبه ۲بار عاشق شد.. دیگه صدای بابام در نمیاد.. بغض... ۴-جاتون خالی نباشه! داشتم یه قهوه می خوردم تو کافی شاپ رفیقمون که یه پسره اومد رو یه میز نشست.. موبایلش رو در آورد و همین طور که از دست و صورتش دستپاچگی می ریخت اس ام اس میزد.. تا جایی که دید لازم شده که تلفنی صحبت کنه... کجایی عزیزم؟ چرا دیر کردی؟ من فک میکنم که تو از اونی که منم فک می کنم خوشگلتر باشی.. برای من چهرت مهم نیست ..دوس داشتن مهمه! کاش زودتر با هم چت می کردیم.. یه کت کرم تنش بود و با یه تی شرت شکلاتی.. اما گفت کاپشن سیاه تنمه.. آره بیا جلوی کافی شاپ.. چند ثانیه بعد دختر رسید .. اما پسره انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روش.. این ایکبیری دیگه کیه! شانس مارو باش. باز دس به گوشی شد.. الو سیا منم باقر.. اینم که ایکبیری در اومد.. شب بیا خونمون یه دو پیک بزنیم عقلمون بیاد سر جاش!بعدم حساب کرد و جیم زد.. ۵-...... اینجا زندگیه.. پر از عشقای جور واجور.. یکی عاشق زنشه ، یکی عاشقه بچه، یکی سگ ، یکی دختر همسایه ، یکی محمد رضا گلزار ، یکی استقلال ، یکی پرسپولیس..... + نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 23:58 توسط فراری! |
دروغ چشم هایت را که دیگر می خواهد کند باور؟ گناه از سردی و دل مردگی و یاس انسان نیست خدا داند ولی ای کاش در عمق نگاهت باز + نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387 0:25 توسط فراری! |
تو معصومی تو معصومی تو معصومی تو معصومی + نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387 0:7 توسط فراری! |
|
| ||||||