تبليغاتX
اینجا زندگی است!

اینجا زندگی است!


دل ، نگاه ، عقل و ...

نوبت آفت زدگی دستام رسیده که نای نوشتن نداشته باشن..

آفت کش خوب سیخی چند؟


در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 10:7 توسط فراری! |


یه مدتی بود تو کوچه پس کوچه هاس زندگی ، اتوبوسمون سرگردون بود و دستی نبود که واسه زندگی بنویسه.. یا شایدم دستی بود و دل دماغی نبود که بیاد حرفای تکراری رو تو قالبی نو و جدید بگه.. نمی دونم این حس رخوت از کجا اومد.. ولی می دونم که شاید بره.. اگه بخوام.. اگه بتونم..

نمی گم شاید ، چون اگه بگم یه توجیه واسه ننوشتن گذاشتم.. با اینکه از هرز نوشتن متنفرم ، اما برای دست گرمی شاید چاره ای نباشه ..

به امید تغییر..


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 14:34 توسط فراری! |


پیر مرد تنها بود، می خندید
او به تنهایی و بی مهری ما می خندید
به خدا می خندید
کسی آیا معنی خنده او را فهمید؟

پیش چشمان ترش که پر از وسوسه خاطره بود
زندگی می خندید

دست او سرد چو  بی مهری ما
دل او گرم به اندازه عشقی به خدا
فکرش این بود که شاید اینجا
کسی از اوج نیاز شب او
خبری پیش زمستان ببرد

با همه تیرگی زندگی اش
فکر فردا می کرد
فکر آن نازگل زندگی اش
که دگر نام پدر را نمی آورد به یاد
و دعایش همه شب
با خدایش این بود
بارالها سالمش دارو بدارش دل شاد

او در اعماق نگاهش
سرزمینی پر از نور و گل و آدم بود
رنگی از شادترین همهمه عالم بود
ولی افسوس که هر دم اشکش
پشت زیبایی آن دم که گذشت
جاری بود

پیر مرد می خندید
دست او لرزان بود
و به لرزانی عمر و نفسش می خندید
دل او گرم به آن پاکی عمرش که گذشت
و همه وسوسه زندگی اش
فکر این بود که فردا برود پیش خدا

و همه روز به سان هر روز
عابران می گذرند
پیرمرد تنها بود، می خندید
او به تنهایی و بی مهری ما می خندید..



امروز که برای دیدنش رفته بودم بعد از 2 ماه فهمیدم که 3 روزه مرده..دلم برای باقالی های زمستونش و سخ در بهشتای تابستونش تنگ میشه.. دلم برای صفاش تنگ میشه..

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 2:34 توسط فراری! |


رهایم کن
من اینجا اوج هستی را در اندوه و زوال و مرگ و نفرت فریاد خواهم زد

رهایم کن
تو این سان زندگی را با خدایت تاب نتوانی

رهایم کن
صدای ماتمی را که بشر را از هوس تا عشق خواهد برد
                                              و رنگی که دل را تاخدا
                                                       تا اوج بی رنگی
                                                           نخواهی یافت

رهایم کن
من اینجا رنج زندان نفس را بر گلو
               و رنج خون دل خوردن
                         و رنج آنچه او را از من گرفت و برد
                                             نتوانم به پایان آورم

رهایم کن
در این انسانکده بی مهر و بی انسان
    در این بیهوده وار هستی و عصیان
        چه می جویی؟؟ کجا جویی؟؟
          صدای راستی ما بین این طوفان؟؟؟؟؟

رهایم کن
گلو خشکیده از بغضی که از فریادها خالیست
  دلم پر خون ز آهی که تاوان عشق و ایمان بود

رهایم کن
غرورم را همه بردند و نفرت بر دلم مانده است
نگاهم را همه خواندند و اشکی بر رخم جاریست

رهایم کن..

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 19:21 توسط فراری! |


کی فکرشو می کرد بازم وقتی چشات به ماهی های کوچیک می افته دست و دلت بلرزه که بازم داره سال نو میشه و وقتی تند تند تو هیاهوی آدما دنبال نداشته هات می گردی هر چیزی پیدا می کنی الا نداشته هات. شروع می کنی که سفره هفت سین خونتون رو رنگی تر کنی ، پس میری دنبال ماهی گلی که رنگ زندگی به سفره ات بزنه غافل از اینکه زندگی خودش رو می ریزی توی تنگ بی رنگ و هزار رنج.. هیچ وقت به لباش نگا کردی که با چه تنهایی غریبی باز و بسته میشه؟ از کجا معلوم که غربت تنگ باعث مرگ ماهی نشده باشه؟

بین سیبا می گردی تا که سه تا سیب سرخ یک اندازه و بدون لک پیدا کنی. آخه می ترسی اگه لک به سیب باشه زندگیت تو سال دیگه لکه دار بشه!حتما تو تماشای سرخیه سیب غرقی که نمی تونی سرخیه صورت پیر زن خمیده رو ببینی که داره از زیر دست و پای تو سیب گندیده جمع می کنه که حداقل سال دیگه هم به مهربونیه سیب به بچه هاش بگه جان مادر... 

سفره پیر زن پر بود از مهربونی و بی رنگی و سادگی ، اما سفره خونه ما چند رنگ بود و سرد مثل روزای زمستون که هنوز داره خود نمایی می کنه...

حول حالنا الا احسن الحال

+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388 21:35 توسط فراری! |


وقتی دستاش رو آورد سمتم که یه فال بخرم با چشماش مجابم کرد که این کار هم به نفع منه هم به نفع اون. یه نگاه پر از هر حس معصومی که فقط یه بار دیده بودمش..تازه وقتی گفت بردار اگه خوب بود پولش رو بده از اینکه با همه تنگ دستیش انقدر بزرگ بود احساس حقارت کردم. تو فالم نوشته بود امروز یه روز دیگست و همین که شاید حتی توی فال برای من امروزم ممکنه تکراری نباشه انقدر خوشحالم کرد که خنده هام باعث لبخند دخترک بشه. حتی اون از خوشحالیه من بیشتر خوشحال بود و وقتی که با
لی لی کردن از کنارم دور شد احساس غرور می کرد..

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 23:51 توسط فراری! |


مثل همیشه از خونه میزنی بیرون. در و دیوار رو که سیاه میبینی تازه دو زاریت میوفته که محرم شده. ته دلت خوشحالی که بازم یه بهونه پیدا شده که تکرار هر شبت رو بشکونی.. دل دل می کنی که شب بشه و بزنی تو شلوغیا ببینی امسال حسین چی  سر رات میزاره..محرم اومده اما رنگ و بوی محرم و کمتر میشد حس کرد.. انگاری همه میخوان برن مهمونی.. صفای آرایشگاهها چند برابر شده بود.. همه خوشتیپ تر شدن.. انگار عیده! دلم یه صدای قشنگ می خواست که سوز داشته باشه و از ته دل بخونه.. اما اینارو میشنیدم: میشه تلفنتونو داشته باشم!.. میشه دستمال سیاهتونو قرض بگیرم؟ میشه..... امسال دیدن طبل و سنج اشکمو در نیاورد. اما کثافت و بی بند و باریا دلمو بد جور سوزوند. امسال دیدن پدری که داشت ته مونده های غذای من و تو رو می گشت تا شاید بتونه دل بچه هاش رو به غذای حسین خوش کنه یا اینکه یه شب بچه هاش گشنه نخوابن یادم انداخت که محرم سیاهیش به خاطر حقارت ماهاست.. امسال برای خودم گریه کردم و نه برای حسین. راستی من و تو مطمئنیم که عزادار حسینیم و نه تو سپاه یزید؟

اما بازم مثل هر سال اومد و مثل هر سالم رفت.. کل روزایی که پیشمون بود اندازه چند ثانیه گذشت.. برای من یکی که هر چی نداشت یه بهونه داشت واسه ی نوشتن.. امسالم با اومدنش خیلی چیزارو به رخمون کشید.. نشونمون داد که هنوزم دلامون عادت داره بعضی وقتا بگیره.. چشامون عادت داره بعضی وقتا یاد اشک بیفته و گلومون عادت داره بعضی وقتا از بغض پر بشه یا شایدم بترکه..

امسالم اومد نه به سیاهیه هر سال و نه به زرق و برق سالای پیش.. اما هنوزم میشه رنگ و بوش رو از هر چی رنگ و بو تو دنیاست جدا کرد.. حتی عطر اسفند خونمون با اومدنش فرق می کنه..نگاهامون هم با اومدنش فرق کردن.. انگار هنوزم با شنیدن اسمش می فهمیم که من و تو هم شاید یه روزی تشنمون بشه و شاید یه روزم میون این همه شلوغی و هیاهو داد بزنیم کسی هست به کمک من بیاد؟

امسالم محرم و حسین و اباالفضل اومدن تا شاید رخوت و سردی وجودمون جاش رو بده به محبت و گرمی ، اما نمیدونم بشه میون این همه رنگ یزیدی به رنگ حسین در اومد یا نه؟

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387 0:2 توسط فراری! |


۱-یاد خانجون بخیر.. همیشه می گفت نکنه وقتی که دلت لرزید و چش و گوشت جنبید فک کنی که عاشق شدی! ممکنه هزارتا درد و مرض گرفته باشی که احتمال اینکه مرضت از روی عاشقی باشه
تقریبا با احتمال اینکه جمعه صبح زودتر از ساعت ۸ بیدار بشی برابری میکنه! بعدم یه خورده نصیحتمون می کرد که نکنه چشت ناپاک بشه و دلت بشه خونه ی هوست! میگفت خدا بیامرز آقا جون که از جون برام عزیز تر بود جرات نداشت چش تو چشام بندازه.. ۱۵ بار اومده خواستگاریم.. اگه عاشق باشی طرفت ته دنیام که باشه پر می کشه میاد پیشت! خدا بیامرز تا همین روزای آخر زندگیش با اون پای زارش هر جمعه میرفت سر خاک آقا جون و یاد گذشته هارو زنده می کرد و با دسمال قرمزش اول سنگ رو تمیز می کرد بعد اشکای چشمش رو..

۲-حاج عموم از اون دوره های جوونیش که می گفت ، آی ما کیفمون کوک می شد.. الانش رو نبینین که همه حاجی حاجی صداش می کردن.. میگه تو دوره جوونی بهش می گفتن احمد بی کله و رفیقای نزدیکم داش احمد صداش میزدن.. خلاصه میگه داش مشتی بازی و لوتی گریش تا وقتی ادامه داشته که چشش می افته به زن عموم و ...
زن عمو می گه با اینکه تو محل همه ازش حساب می بردن اما من به چش ضامن محل به عموتون نگاه می کردم.. وقتی اومده خواستگاری ۳ تا شرط براش گذاشتم اول اینکه بهش نگه آبجی.. دوم اینکه لوطی گری رو بزاره کنار ( زن عمو م میگه این شرط رو گذاشتم ببینم چقد عموتون خاطرم رو می خواد) سوم اینکه ببرتم مکه! از اون به بعدم داش احمد شد حاج احمد..

۳- یه دکتر فرنگ رفته بوده که انگار رفیق فابریک بابام بوده.. مدرک می گیره و تا پاش رو میزاره تو ایران خاله خانباجیاش دس به کار میشن که دستاشو بند کنن.. آقا دکتره هم دلش پیش  دختر همسایه که ایشونم دکتر تشریف داشتن گیر می افته و خلاصه کار به عروسی میرسه.. بابام میگه ما تازه کمرمون نرم شده بود که زارت یه موشک خورد تو ۳ تا کوچه اونورتر و جنگ شروع میشه.. بابام میگه همون شب به بهونه ماه عسل این دوتا میرن سمت جنوب.. از اینجا به بعدش رو بابام هیچ وقت درست و حسابی برامون نگفته.. میگه سیروس یه شبه ۲بار عاشق شد.. دیگه صدای بابام در نمیاد.. بغض...

۴-جاتون خالی نباشه! داشتم یه قهوه می خوردم تو کافی شاپ رفیقمون که یه پسره اومد رو یه میز نشست.. موبایلش رو در آورد و همین طور که از دست و صورتش دستپاچگی می ریخت اس ام اس میزد.. تا جایی که دید لازم شده که تلفنی صحبت کنه... کجایی عزیزم؟ چرا دیر کردی؟ من فک میکنم که تو از اونی که منم فک می کنم خوشگلتر باشی.. برای من چهرت مهم نیست ..دوس داشتن مهمه! کاش زودتر با هم چت می کردیم..  یه کت کرم تنش بود و با یه تی شرت شکلاتی.. اما گفت کاپشن سیاه تنمه.. آره بیا جلوی کافی شاپ.. چند ثانیه بعد دختر رسید .. اما پسره انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشن روش.. این ایکبیری دیگه کیه! شانس مارو باش. باز دس به گوشی شد.. الو سیا منم باقر.. اینم که ایکبیری در اومد.. شب بیا خونمون یه دو پیک بزنیم عقلمون بیاد سر جاش!بعدم حساب کرد و جیم زد..
دختره بعد از نیم ساعت اومد تو و گفت شما دوست سام نیستین؟ اینجا نبود؟ تو رو خدا راستشو بگین! بعدم گریه و....

۵-......

اینجا زندگیه.. پر از عشقای جور واجور.. یکی عاشق زنشه ، یکی عاشقه بچه، یکی سگ ، یکی دختر همسایه ، یکی محمد رضا گلزار ، یکی استقلال ، یکی پرسپولیس.....
اما همه دچاریم به زندگی.. چه با عشق و چه بی عشق...

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 23:58 توسط فراری! |


دروغ چشم هایت را که دیگر می خواهد کند باور؟
                      ـ کزین پر رنگ و پر حیله
                           به جز ناکامی و حسرت
                             به جز دردی بر این زخمی تن مانده در این غربت
                                                                        نمی ماند ـ

گناه از سردی و دل مردگی و یاس انسان نیست
   گناه از درد و دیـوار و اسـارت نیسـت
      گناه از اعتماد هر نفس بر نفس دیگر بود
         گناه از هجرت انسان به این ماتم سرای سرد خاکی بود
                              ـ وتاریکی زند تا دور دست دل
                                   همانجا که زمانی خانه گرم محبت بود ـ

خدا داند
خدا داند که من از این همه بدرنگی و زشتی به تاریکی برم ایمان
که من از این هیاهوی سفیدی در سیاهی
                                               به بی رنگی برم ایمان

ولی ای کاش در عمق نگاهت باز
        بتی از قعر تاریکی و بی رنگی
               پر از تکرار دل تنگی
                      خانه ای میداشت
                             که تا کافر نباشم باز....

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387 0:25 توسط فراری! |


تو معصومی
       نگاهت را نمی خواهم
       گنــاه عشق من شاید
       صدای هق هق دستان رویایی خوابت را 
       و اندوه شبانت را
       پریشان آورد بی یارو بی یاور

تو معصومی
       دلت را هم نمی خواهـم
       که تا ناگه ز خود بی خود
       بـه چشـم عـاری از اشـکم
       زنم تیری و باز هم  زهر نفرت در برش پاشم

تو معصومی
       خدایت را نمی خواهم
       که کفرم آن خدایی را که در قعر خود من بود
       و آن رب النوع باطل
       و آن لبریز از احساس را دیگر نمی خواهد

تو معصومی
       و من این عصمت عصیانگرت را هم نمی خواهم
       که می ترسم
       دلم با این همه لبریزی از یادت
       کنار خاطری سرشار از یادت
       اسیر آخرین حلقه ز زنجیر هوس باشد


                                                                                   

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387 0:7 توسط فراری! |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

زندگی یه اتوبوسه با کلی ایستگاه.. همیشه منتظر ایستگاه آخر باش!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387



پیوندها

"معضل ازدواج جوانان"(ترانه)
باران بهاروند
یادداشت های من (کامران)
جیگر داییش!(بهار)
قالب های نایت اسکین Download from Uploading.com


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin